چی شد من این شدم

پارسا آقایی

پارسا آقایی

خب قصه از ترم اول دانشگاه رشته ی نرم افزار شروع شد؛ یه آدمی که اسمش بماند اومد جلو و به من گفت میخوام یه شرکت راه اندازی کنم و دنبال نیرو ی فعال و علاقه مند میگردم و شرطم داشتن تخصص نیست. من هم که تازه اول راه بودم گفتم به به، چه سعادتی و با کله قبول کردم و شدیم یه شرکت به نام لیو (اسمشو همون بنده خدا انتخاب کرد و میگفت که به معنی شیر هست!) متشکل از چهار پنج نفر جوون که هرکدوم تو یه زمینه ای یه تخصص یا علاقه یا سر رشته ای داشتند.

تو این شرکت همه کار میکردیم. از خرید سیستم و اسمبل تا شبکه و تلفن سانترال و دوربین های مداربسته و الی آخر… اولین پروژه ای که شروع کردیم این بود:

حسین یه دیتا بیس خوب از ایمیل داشت که گفت آقا از همین استفاده کنیم برای تبلیغات ایمیلی (اونموقع خیلی باب بود) و من سمت ایمیل ایمپورتر رو واسه خودمون انتخاب کرده بودم که دهن پر کن باشه 🙂 و اون زمان هر ایمیل در روز فقط میتونست ده ایمیل رو در گروه خودش ایمپورت کنه و هر نفر هم فقط سه ایمیل میتونست بسازه و خب ما گفتیم اینجوری بخوایم پیش بریم که به هیچ جا نمی رسیم پس رفتیم چیپس و ماست خریدیم و جلسه رو شروع کردیم و به یه راهی برای دور زدن گوگل رسیدیم و از اون روز شروع کردیم هر نفر روزی هزار تا ایمیل ایمپورت میکرد. رسیدیم به بیست هزار تا و شروع کردیم اولین تبلیغ ایمیلی خودمون رو فرستادیم و بعدش سفارش گرفتیم که هر تبلیغ حدودا دویست هزار تومان به ما سود می رسوند.

یکی از مشتری هامون هم همین سایت تخفیفان بود که اونموقع کسی نمیشناختش و خیلی سرسخت و جدی در رقابت با نتبرگ بود.

پروژه بعدیمون هم این بود که برای اولین بار تو دنیا که نه ولی تو ایران سیستم تبلیغات درون متنی رو آوردیم که اینجوری کار میکرد که وقتی موس روی کلمه ی مثلا مواد شوینده میرفت، یه باکس باز میشد و توش برای مثال یه پودر ماشین لباس شویی رو تبلیغ میکرد.

پروژه ی بعدی هم یه وب سایت کوتاه کننده ی لینک بود که خب اون زمان رو بورس بود و شما وقتی می خواستی یه آهنگ دانلود کنی اول میرفتی تو یه صفحه ی پر از تبلیغات و بعد چند ثانیه رد آگهی برات فعال میشد و بعد موزیکت شروع میشد به دانلود شدن.

بنر های این سایت رو اجاره میدادیم و خیلی زیبا پول در میاوردیم. همون جناب تخفیفان اومد و بنر بزرگ بالا ی این سایت رو اول یه هفته و بعد یک ماه اجاره کرد و ما دیگه گفتیم تموم شد و ما گل و زدیم و…

پروژه بعدی هم راه اندازی یه بلاگ بود که خیلی زود خوردیم به داستان های زیبا ی فیلترینگ و داشتیم کلنجار میرفتیم که این مشکل رو برطرف کنیم که یه روز اومدیم جلو در شرکت و دیدیم‌ که در بسته و قفل و زنجیر شده و گوشی اون بنده خدای اول قصه ی ما هم خاموش! فردا، پس فردا، پس پس پس اون فردا… خبری نشد که نشد و اون بنده خدا با پول ها و پروژه ها پیچید به بازی و ما موندیم و حوض زیبا تر از جیبامون.

کلی اتفاق بد به سبب همین پیچ ایشون برام افتاد و ضربه ی سنگین روحی خورده بودم و اصلا داغون! یه وضعیتی.

یه دونه نتبرگ رستوران گرفتم برم تست کنم ببینم اصلا چجوریه. یادم رفت تا روز آخر، روز آخر زنگ زدم رستوران گفتم دارم میام و اون گفت آقا شلوغه، روز آخری کجا میخوای بیای، نمیشه و اینجور حرف ها. گفتم باشه. سریع زنگ زدم (عصبی و هار) به پشتیبانی نتبرگ گفتم خانم اینجوری شده گفت نگران نباشید پول به حسابتون برمیگرده. منم خیالم راحت شد و گفتم اوکی بای 🙂 یه ساعت گذشت دیدم خبری نشد. زنگ‌ زدم گفتم خانم چی شد پس پول نیومد به حسابم! گفت حسابتونو چک کردین؟! گفتم اس ام اس بانک دارم، چیزی نیومده برام؛ گفت نه، به حساب نت برگتون باز گشت داده شده. منم دیگه قید اون پول رو زدم تا سال بعدش که همینجوری که لش کرده بودم روی تخت و داشتم تو اینترنت میچرخیدم یهو یادم افتاد که إااا راستی من پول دارم تو حسابم! سریع زدم نتبرگ و دیدم ای جان دوره ی network+ گذاشته فقط چهل هزار تومان. دقیقا همون مقدار پولی که تو‌حسابم داشتم! جنگی خرید زدم و رفتم سر کلاس و دیگه من افتادم تو داستان های کامپیوتری. دیگه اینکه چی شد از تو شبکه سر از طراحی وب در آوردم، بماند. فقط در همین حد بگم که دیگه عین معتادا فقط میرفتم کلاس ثبت نام میکردم و سمینار و …

اگر الان میخواین بگید که آره دیگه مامان بابای پولدار داشتی که فرت و فرت کلاس ثبت نام میکردی باید بهتون بگم که من شیفت شب شرکت استیل البرز کار میکردم و کل حقوقم رو فقط کلاس ثبت نام میکردم و یه هزار تومانی هم از خانواده نمیگرفتم.

Comment
Name
Email